![]() |
![]() |
|
|
‹‹ با نام الله ›› موج ها روان از پي هم! خط دريا در ميان رويا پنهان شده كنون آسماني ابري سقف دريا ست! برگ زردي روي زمين فرياد ميكند! آرزوهايي سر به فلك كشيده! افسوس! يك اميد واهي!! ريشه اي ميان دريا خشكيد! او بيامد از راه! در كنار ساحل ساحلي بي ماسه! مردمي در پي او ! مردمي كه دشمن ميشوند با يك مور! مور افتاده به چنگ دست هايش بسته است! سر فواره ي عشق دست هايش بسته است! به تماشاگه راز دست او باز است باز! سر كوه دنيا بوته اي ميبينم! مور افتاده به چنگ در كنارش مرده! سنگ قبرش پيداست! يكي از راه بيامد با اسب! مرده را برده به خواب!! آري! او رفته به خواب! ولي افسوس كنون ابلهي بر سر كوه داد زد او مرده !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 13:10 توسط مریم |
|
|
«با نام خدا» گفتند دل به آن کس بسپار که بداند دل چیست! من سپردم دل خویش به همان دوست که می گفت نداند دل چیستُ ای عجب از سخنم! من که دلداده ی اویم چه کنم؟!!! او همه عشق مرا کرده در آهنگ صدا و به من می گوید: که کلامت کذب است! که کلامت کذب است! که کلامت کذب است!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 13:41 توسط مریم |
|
|
با نام خدا بازم یه متن بی سر و ته دیگه!! یه کار احمقانه ی دیگه! یه گناه ! یه سرپیچی!
یه عذر خواهی بچگانه!! یه ببخشید دیگه!
دوباره احمق شدن رو می خوام تجربه کنم!!! چرا؟؟؟ چرا کسی سیلی به گوشم نمیزند؟! چرا مرا مواخذه نمی کنند؟! حماقت پشت حماقت!! و عذر خواهی ها! چه روزگار تکراریی شده! پرسید روزگار چطور می گذر و گفتم: روزگارمیدود و من پشتش آرام آرام میروم! و گاهی من میدوم و روزگار پشت سرم
آرام آرام به حماقتم میخندد!!! و اکنون من میدوم!! چه دویدنی! و روزگار این بار بلند بلند میخندد!! روزگار.................!
مرا بازیچه کرده است، و من چه مطیعانه به حرفهایش گوش میدهم! باز هم ببخش مرا ! نکند دریچه ی قلبت بسته شده باشد!!؟ من آمدم تا روزگار یک بار دیگر بخندد تا شاید با خنده اش تو شاد شوی!!!!!! به من بخندد و تو شاد شوی!! چه دوست داشتنی!!! چه عشقی! اما من از جنس ماندن نیستم! من باز هم خواهم رفت!من ازجنس پروازم ! این را بدان! ای دریغ! دریغ که من پستم! پست تر از آنکه لیاقتت را داشته باشم!!!!
و من دروغ گویی بیش نیستم! چه صفات زیبایی دارم!!! این هدیه ای بود از روزگار به من! اما من میروم! من اهل ماندن نیستم!! این را بدان! پس دل نبند!! دل بستن هم حماقت است!! من میروم! من اهل پروازم!
سکون معنا ندارد! من میروم! میروم! میروم!..................................!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 20:23 توسط مریم |
|
|
« با نام یکتای قدوس » آسمانش آبی ، ابرهایش پاره ،سایه ای روی زمین، یک درخت تنها سیب آویز درخت ،بلبلی روی چمن، شمع نیمه سوخته، بال یک پروانه! وه! چه نیروی شگفتی اینجاست! کوه ها سر به فلک ، اوج قله پیداست!! ابر بنشسته به کوه ،سبزی برگ درخت ، خاک آنجا همه باران خورده!!! آن بهشت قصه ، آن یگانه تصنیف ! چه خیال خامی! چه امیدی ، خوابی!! خاک آنجا همه باران خورده! از چه بارانی ست، تر؟! اشک چشمان خدا !! خاک هایش همه تر از همان اشک خدا ! یاد آن روز به خیر! یاد آن باغ سپید، یاد آن سقف کبود، یاد آن سیب درخت!! یاد آن شمع "غرور"! یاد پروانه بخیر! یاد پروانه بخیر! یاد پروانه بخیر.......!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 20:25 توسط مریم |
|
|
با نام خدای آنانکه از یاد بردند تا از یاد نروند ! عادت کرده ام به فراموشی...!و چه دردآور است این که به اجبار از یاد ببری!! و من از یاد بردم و کاش میفهمیدی که فراموشی ام دست خودم نبود٬ شاید نیرویی از آسمان تو را از یادم برد!!! اینها مهم نیست! مهم فراموش کردن است! و چه حس دردناکی است و چه دردناک تر اینکه تو ندانی من تو را به اجبار فراموش می کنم! فراموشت می کنم تا از یاد ببری تمام خاطرات تلخ با من بودن را ! من مُرده ام بی آنکه مزاری داشته باشم!! آری! مزار را چه سود وقتی کسی به دیدار این گور نمی آید!و امیدها بر باد رفته است! و فروغ چه زیبا می گفت: "مرده ای گویی درون حفره ی گوری بر امیدی سست و بی بنیاد می خندید"!!! و تو هم غصه نخور! اگر تا کنون فراموشم نکرده ای بعد از این یاد خواهی برد مرا و تمام خاطرات تلخ با من بودن را! حرف های سیاه من رو سپید شد از عشق او ٬ نا امیدانه نوشتم تا باور کنی که من رفته ام! بی آنکه از تو اجازه ای بگیرم!!! آری! رفته ام!! "یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها *** کی بماند پرّ کاهی در میان بادها "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 20:4 توسط مریم |
|
|
با نام خدای بخشاینده مهربان و اما معنای عشق!! درباره ی عشق سخن بسیار رفته است و من نیز باز تکرار می کنم اما قصد من این است که عشق را ازدیدگاه فلسفه و علوم فیزیولوژیکی بررسی کنم و البته در ادامه ی بحث به عرفان٬ تصوف و عقاید افلاطون و عقاید نوافلاطونی(فلوطین) و آئین مهر و تاثیرات این آئین و دین زرتشت و مسیحیت و البته اسلام بر روی عرفان و معرفی شاعران و عارفان و صوفیان در قرن های مختلف و....... بپردازم پس با همین توضیح مختصر به شروع مبحث می پردازم: هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل مانم از آن
عشق پدیده نخستین واژه ی قدیم درست در مقابل حادث قرار می گیرد ٬ درعلم کلام قدیم به آنچه گفته می شود که برای پدید آمدن آن نتوان زمانی تعیین کرد. به بیان روشن ترمی توان گفت تمامی موجوداتی که آغاز زندگی آنان به نیستی پیوسته و از عدم در وجود آمده باشند حادث اند! زیرا می توان آغازی هر چند دور برای آنها تعیین کرد٬ بنابراین آنچه از موجودات مادی در این جهان هست حادث است٬ حتی تمام جهان و منظومه های آن زیرا همه بر این باورند که همه چیز از عدم به وجود آمده حادث همواره به فاعلی نیاز دارد تا آن را از عدم به هستی آورد و چون مفعولی نمی تواند فاعل عامل خود باشد حادث همیشه مفعول است و محصول قدیم خواهد بود ٬ عشق نیز نه به مفهوم عامیانه و محدود که همگان از آن فهم می کنند بلکه به مفهوم برتر و گسترده تر آن پایه و مایه ی استواری و ماندگاری جهان مادی و معنوی است٬ خواه با معیار مادی یا معنوی سنجیده شود و یا از دیدگاه فلسفه و فیزیولوژی و فیزیک. در هر حال نیرویی است که به جبر یا اختیار از راه ضمیر نا خودآگاه یا خودآگاه عالم هستی را به کمال جویی و حدوث تازه تر و کامل تر از ناقص بر می انگیزد. بنابراین با تعرفی که از واژه ی قدیم کردیم چون عشق فاعل است هیچ گاه نمی تواند مفعول محصول خود باشد به عبارتی روان تر هیچ پیشینه یی برای عشق معلوم نیست پس می توان گفت عشق یک قدیم است.
عین و شین و قاف جز حرفی نبود نقش عشق آمد جهانگیری نمود
ببخشید اگر خسته کننده بود دوستان ولی قول میدم مبحث جالبی بشه!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 15:30 توسط مریم |
|
|
« به نام خدا» من و تو زیر این سقف کبود زیر بارونی از جنس بلور گم شدیم تو رویاها سخن از شیرین و فرهاد توی قصه ها بود ولی نه شیرینی بود ٬ نه فرهادی و نه حتی تیشه ای! بیستون بی تیشه ی فرهاد من هم می شکست! بیستون از برق چشمان قشنگش می شکست!!! دست من تیشه ی فرهادم نبود آخرین تیشه به فرهادم نخورد! خسرویی تو کار نبود تا خبر مرگی بده!! واسه من قصه نگید ٬ قصه از فصل خزون٬ قصه از افول برگ ما که خسرویی نداشتیم پس آخر قصه ی ما نه تیشه بود نه بیستون! من میگم شیرین و فرهاد دروغه! من میگم تیشه ی فرهاد دروغه! پس چی بود بود اون قصه ی تو شعرامون؟ پس کجاست اون کوه بیستونمون؟ پس کجاست کاخ اون شازده خانوم؟ همه چیز رفته باد!! اونا مال قصه هاست!! اما ما نه تو تاریخ می مونیم نه توی این قصه ها ! که اگه یکی داستانمون شنید نگه این مال تو رویاهاست! آخه ما حقیقتیم! توی اوج آسمون! توی بارونی از جنس بلور! آره ! ما حقیقتیم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 14:46 توسط مریم |
|
|
با نام خدای عاشقان... در انتهای آن جاده ی هولناک ایستاده بودی و مرا صدا میزدی! تو منتظر من بودی! آری ! تو منتظرم بودی!!! اما افسوس ! افسوس که مرا یارای قبول کردن این حقیقت نبود! من آرام آرام داشتم می آمدم! هنوز چند متری از آن جاده را نپیموده بودم که ناگاه مه همه جا را فرا گرفت و تو در مه گم شدی! اما صدایت می آمد! تو به من میگفتی نترس! و من با اعتماد به تو آمدم جلو! دیگر حتی صدایت هم نمی آمد! هر چه فریاد زدم! هرچه نامت را صدا زدم تو جوابی ندادی! جاده در سکوتی هراس انگیز فرو رفت! من و ماندم جاده ای پر پیچ و خم که راهش را مه فرا گرفته بود! خواستم بر گردم اما گویی نیرویی مرا به جلو می راند! پس به راه افتادم! به راه افتادم به امید اینکه تو هنوز در آخر جاده ایستاده ای! کاش این واقعیت داشت! کاش آخر جاده یک رویا نبود! کاش تو یک رویا نبودی!!!!!! کاش من زودتر به راه می افتادم! کاش....................! نمی دانم شاید روزی به آخر این جاده رسیدم و تو آنجا منتظرم بودی! شاید !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 فروردین1385ساعت 19:4 توسط مریم |
|
|
« با نام یکتای قدوس » برای تکسوار وادی قلبم ! برای آنکه رویاها را تحقق بخشید!
برای آنکه اشک های شبانه را التیام داد! و برای آن رویای دست نیافتنی!!!! می نویسم با یاد خاطرات با او بودن! می نویسم برای تنها شدن!
می نویسم برای با خدا شدن! برای نماز های شبانه! برای وضو گرفتن با اشک های حسرت!
برای..............! افسوس که دنیا این بار نیزگوی سبقت از من ربود! ولی دنیا ندانست من از آن پای فراتر گذاشته بودم! من با تکسوارم در عرشت بودیم نه در دنیایت! پس ای پروردگار من! من نه وصال تکسوار را خواهم نه حتی رویایی از با او بودن! من تنها با تو بودن را می خواهم! من قربانی شدن به درگاهت را خواهانم! پس ای خداوندگار من! این قربانی را به درگاهت بپذیر!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 15:55 توسط مریم |
|
|
« به نام خداوند روزهای بارانی» و سکوت شب و آرامش رویا و صدای امواج دریا و سبزی درختان جنگل که در پرده سیاه شب پنهان میشد.! او بود و من! تنهای تنها ! در کنار تخته سنگی که روزی بر روی آن نگاه هایمان در نگاه های هم گره خورده بود! واینک چندین سال از آن روز می گذشت! او بود و من! آسمان ابری بود ! اشک هایش بر گونه های ما چکید! و او خندید! دریا خروش را بهانه کرد! و او می خندید! با صدایی بلندتر از رعد آسمان رنگ از روی رویاها پرید! صدای جغدهای شب فضا را پر کرد! درخت ها دیگر سیاه سیاه بودند! و من می گریستم! و آسمان ذجه میزد! امواج دریا دیوانه وار مشت بر تخته سنگ آرزوهایمان میزد! ومن شدیدتر می گریستم و او همچون دیوانگان می خندید!! زبان در دهان چرخید! باصدایی که گویی از اعماق وجودم با التماس نگاه هایم از حنجره خارج میشد به او گفتم نخند!و او بلندتر خندید!! من سکوت را اختیار کردم و او معنای سکوتم را نفهمید! او سکوت کردنم را بهانه ای کرد برای ترکم! و به چشمانم که از آنها التماس موج میزد برای آخرین بار نگاهی کرد و رفت! آری ! او رفت! وآسمان هنوز می بارید! و صدای جغدان شب نیز دیگر نمی آمد! دنیا نیز در تعجب بود! هیچ کس معنای نگاه آخرش را نفهمید! ولی او رفت! و من هنوز می گریستم! نگاه آخرش برایم معنایی نداشت! تخته سنگ شکست! و من شکستم! بی صداتر از ترک برداشتن قلب کودکی یتیم! و او رفت با ظالمانه ترین نگاهش و لبخندی که همیشه بر لبانش بود و من را آزار می داد! آسمان هنوز می بارید! و من می گرسیتم! و صدای فریاد آسمان آمد! ولی او رفته بود!!! آری رفته بود!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 19:12 توسط مریم |
|
|
«به نام خدا» ما باید با هم عشق را معنا می کردیم نه برای هم!! کاش وقت رفتنت خداحافظی می کردی تا چشمانم بر در خانه خیره نمی ماند! کاش به غرورمان دل نمی بستیم! کاش دنیا را همان طور که بود باور می کردیم! ما نه تنها هیچ چیز را به دست نیاوردیم بلکه ما باختیم ،ما شکستیم بی آنکه کسی صدای فرو ریختن شیشه وجودمان را بشنود، ما از سنگ شدیم چون نگاه ها ازجنس سنگ بود! آینه ها نیز در چارچوب های طلایی خویش گم شدند ومعنای زلال شیشه بودن را فراموش کردند! ای کاش با هم عشق را می شناختیم! من نیازی به معلم نداشتم! من فقط همراهی می خواستم در کلاس درس! عشق را معلم ابدی برایم معنا کرده بود، آخر چرا فکر می کردی عاشق ترینی؟! در حالی که تو هنوز من را نمی شناختی! تو به ماهی های کوچک حوض خانه ما دروغ می گفتی، توفصل رویا های مرا ورق میزدی بی آنکه از من سوالی بپرسی! آنقدر فصل ها را با دروغ هایت سپری کردم که رسیدم به زمستان! و اینک همه چیز یخ زده است حتی احساسات دروغین تو! وتورفته ای بی آنکه با من خداحافظی کنی!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 اسفند1384ساعت 14:3 توسط مریم |
|
|
به نام خدایی که در همین نزدیکی ست من سکوت را فریاد خواهم زد با صدایی که هنوز از رفتنت در بهت است و با چشمانی که هنوز بر سرای خانه خیره مانده است! آه! رویاها یاریم کنید جز با طعم شیرین رویا نمی توانم کابوس ها را باور کنم! من پلی خواهم ساخت به آن سوی دوست داشتن به جایی که دیگر نه عشقی ست و نه عاشقی! و در زیر خاک های آن پل رویاهای کودکانه ام را دفن خواهم کرد که مبادا روزی سر برآورند و تو را برایم تداعی کنند! هنوز تنها ترین درخت سیب باغچه را به خاطر دارم! با تمام رازهایی که سوال های شب های کودکی من بود! تک درختی که همیشه آرزوی لمس کردنش را داشتم و این آرزو بر دلم ماند!!! به خدا سوگند و به لحظه مقدس آغاز یک کلام و به واژه هایی که هنوز در حنجره مانده اند! و به آسمان سوگند و به وقت باران ، من تو را با تمام خاطراتت دفن خواهم کرد! و بر سر مزار رویاهایم نشانی نخواهم گذاشت که روزی دوباره خاطره ای از تو را برایم یادآور شود! و حالا سکوت است، سکوت شبی بی پایان و سکوت کابوسی موحش و دیگر صدایی نیست جز صدای ناله ای که گویی ار فرسنگ ها فاصله می آمد ! آن صدای آخرین تیشه ی فرهاد بود که بر ریشه ام خورد! پلی ساختم تا سکوتی که در آن جز صدای خدا نیست.....! پلی ساختم.!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 19:44 توسط مریم |
|
|
کاش می شد در کنارت عاشق و دیوانه بودن
با دل مست و خرابت همدل و همخانه بودن کاش می شد در خیالم خواب و رویای تو دیدن در دل شب مست بودن چشم زیبای تو دیدن کاش می شد از نگاهت پل به دنیای دلت زد مست چشمان تو بود و بوسه ی ناغافلت زد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 23:53 توسط مریم |
|
|
به نام خدایی که عشق را آفرید تا...
کار عشق این است تا هر لحظه ای در دل عاشق هوای یار را احیا کند کار عشق این است تا پابند کند هر که را در این طریق راهی رود و عشق پشت درهای بسته قلبت آواز می خواند و تو تنها گوش می دهی ولی جرأت گشودن در را به رویش نداری!
که اکنون قلبی پرتلاطم به مانند دریا در انتظارت ایستاده است تا بیایی و او را در پذیرش این احساس مقدس یاری کنی! امّا من !من می ترسم از حضور عشق !!او با من چه خواهد کرد ؟ دیگر منی وجود نخواهد داشت .من با او می شوم یکی!و او با من چه خواهد کرد؟ اهمیّتی ندارد که او با من چه می کند .او می تواند آتش در خرمنم زند و تمام هستیم را بسوزاند! و من هیچ نخواهم گفت!. زیرا او خود من است !خود من ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آذر1384ساعت 13:18 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 22:19 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به قداست عشق...
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|